#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_158
توچندروز آینده همش مشغول کارروی تحقیق استادکمالی بودم . تقریباً مطالب زیادی روازسایت های مختلف جمع آوری کرده بودم .امادلم می خواست ازمنابع بیشتری مخصوصاً کتاب برای تحقیقم استفاده کنم .تصمیم گرفتم برم کتابخونه یه سری بزنم شاید چیزبدرد بخوری پیداکنم که بایادآوری حرف استادکمالی که گفته بود برام چند کتاب میاره ازرفتن به کتابخونه منصرف شدم .فرداشنبه بود وتقریباً یه هفته دیگه برای تحویل دادن تحقیق فرصت داشتم .پس تصمیم گرفتم اول کتابهای استادروبگیرم وبعدتحقیقم روکامل کنم.
سرکلاس استادکمالی همهمه ای برپابود تااینکه استادبیادهرکسی درحال صحبت بابغل دستیش بود. باورود استاد همگی ساکت شدیم .استادمشغول درس دادن شدوبعدازحدود یک ساعت ونیم که فک زد باخسته نباشیدی کلاس روتموم کرد .
وسایلم روجمع کردم که ازاتاق بیرون برم که استادرودیدم که به طرفم میاد.وقتی به من رسید بالبخندی درکیف چرمش روبازکردوچندکتاب روبیرون آوردوگفت:
این ا ون کتاباست امیدوارم به دردتون بخوره .
تشکرکردم وکتابهاروازاستادگرفتم .
امروز وسط هفته بود وهنوزهیچکدوم ازکتابهایی روکه استادکمالی داده بود نخونده بودم .بااین فکر کتابهاروبرداشتم ورفتم توی پذیرایی وبه اکرم خانم گفتم که برام یه قهوه بیاره.
یکی ازکتابهاروبرداشتم وبازکردم .توی صفحه ی اول کتاب استاد بادست خط قشنگی تک بیتی ازحافظ رونوشته بود.
الا یاایها الساقی ادرکاساً وناولها چوعشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
زیرش هم ریزنوشته بو دسیاوش کمالی .
شروع به خوندن کردم .کتاب پروپیمونی بودوازتمام زوایا ، زندگی سپهری رو بررسی کرده بود .هرجاروکه مناسب می دیدم روی کاغذ یادداشت برداری می کردم .اونقدرمشغول بودم که متوجه نشدم ظهرشده .
romangram.com | @romangram_com