#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_156
کلاس دارم مادرجون دیرم شده
باگفتن این جمله به اتاق خواب رفتم وپس ازتعویض لباس برگشتم پایین .می خواستم ازساختمون بزنم بیرون که صدیقه خانم خدمتکارخونه صدام زدوقتی برگشتم دیدم درحالی باسرعت به طرفم میادکه به خاطروزن سنگینش به نفس نفس افتاده بود.
وقتی به من رسیدلقمه نون وپنیربزرگی روسمتم گرفت وگفت :
مرضیه خانم گفتن چون صحبونه نخوردید حداقل این لقمه روباخودتون ببرید .
ازصدیقه خانم تشکرکردم ودرحالی که باولع لقمه ی نون وپنیرروگاز می زدم سمت ماشینم رفتم .سوارشدم وبه سمت دانشگاه حرکت کردم.
باورودم به دانشگاه سریع رفتم سرکلاس وبعدازاتمام کلاس تصمیم گرفتم حدفاصل دوکلاس روباپری بگذرونم .
امروزیکی ازاون روزایی که من وپری باهم کلاس مشترکی نداریم ولی هردونفرمون ازصبح تاشب توی دانشگاه کلاس داریم .
طبق عادت معمول دنبال پری گشتم وتونستم زیر یکی ازآلاچیقهایی که توی محوطه دانشگاه بود پیداش کنم .
پس ازسلام واحوالپرسی کنارش نشستم . بیشترصحبتمون حول جشن تولد دیشب می چرخید.
پری ساق پاهاش روبادست ماساژداد وگفت:
به خداهنوز پاهام دردمی کنه
romangram.com | @romangram_com