#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_155

کیان گویی خواب بود ولی من خوابم نمی برد توی دلم غوغایی برپابود . حالا دیگه مطمئن بودم که کیان روبیشتر ازاون چیزی که فکرش رومی کردم دوست دارم ونمی تونم بودنش روباکس دیگه ای تحمل کنم . ازطرف دیگه خوب می دونستم که کیان به من هیچ احساسی نداره .می دونستم که به زودی ازدستش میدم .می دونستم که مال من نیست حتی فکرکردن به این موضوع که ممکنه دیگه نبینمش برام غیرممکن بود . حاضربودم تمام زجری روکه الان می کشیدم تحمل کنم امایه لحظه هم ازش دورنشم .

توی دلم نالیدم :

خدایا کمکم کن . کمکم کن تا این عشق ناخواسته روازقلبم بیرون کنم .

اما باتمام تلاشی که تواین مدت کرده بودم نتونسته بودم ذره ای ازاحساسم رونسبت به کیان کم کنم .واقعاً دوستش داشتم حتی بیشترازبهمن .لبم روبه دندون گزیدم .دوباره بایادآوری بهمن وجدان درد گرفته بودم .احساس گناه برای یک لحظه هم دست ازسرم بر نمی داشت .

صبح که بیدارشدم کیان هنوزخواب بود. عین بچه ها معصوم شده بود . باورم نمی شد که این همون آدمیه که گاهی باصدمن عسل هم نمیشه قورتش داد .

تیشرت آستین کوتاه سبزرنگی پوشیده بودکه بازوهاش کاملاً پیدابود .بازوهای ورزیده وتاب خورده ای داشت تیشرت چسبون بود وبه خوبی هیکلشونشون می داد.

لبم روبه دندون گزیدم ونگاهم روازکیان گرفتم .خواستم ازاتاق بیرون برم که دیدم پاهاش روتوی شکمش جمع کرد .بااین فکر که سردش شده چون پتوش تقریباً یه ورافتاده وبیشتر بدنش بیرون بود کنارش رفتم وآروم جوری که بیدارنشه پتوروروش کشیدم که آروم پلکهاش روباز کرد .

بی درنگ دستم روعقب کشیدم وگفتم:

معذرت می خوام نمی خواستم بیدارتون کنم.

درجوابم لبخند کم رنگی زدودوباره چشمهاش روبست .چقدربالبخند خوشگلتر می شد . فکرکنم خودش نمیدونست وگرنه بیشتر لبخند می زد بجای اینکه مدام اخم کنه .نگاهی به ساعت انداختم داشت دیرم می شد. آخه اون روزکلاس داشتم .

سریع ازتوی ماشین ساکی روکه ازقبل باخودم ازخونه آورده بودم روبیرون کشیدم وبه سمت ساختمون دویدم . درحین بالا رفتن ازپله هامرضیه خانم باخوشرویی گفت:

چرااینقدرعجله داری؟

romangram.com | @romangram_com