#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_154
دیگه عذری نداشتم پس باپری خداحافظی کردم ودرحین بالا رفتن ازپله ها نگاهی به سالن که به هم ریخته بودکردم ودلم برای صدیقه خانم کارگر مرضیه خانم سوخت.
به اتاق کیان رفتم وبعدازگرفتن دوش آب گرم احساس بهتری پیداکردم .لباسم روپوشیدم وتاکیان برگرده موهام روهم سشوارکردم وروی تخت درزاکشیدم.
ساعتی گذشته بود که کیان وارد ا تاق شدوبه طرف تختخواب اومدوگفت:
تارا خانم بیدارید؟
دوباره لحنش خشک ورسمی شده بود .اصلاًازاین شل کن وسفت کناش سردرنمی آوردم .
اهومی گفتم وبلندشدم لبه تخت نشستم ومنتظرموندم ببینم چیکارم داره ولی وقتی دیدم که ساکته به چشماش نگاه کردم .یه چیزی توچشماش بود که ازشون سردرنمی اوردم .انگارناآروم بود وبرای چیزی که می خواست بگه مردد بود که گفتم :
انگاربامن کاری داشتید؟
من ومنی کرد وگفت:
بابت امشب من واقعاً متاسفم .مامان من روتوکارانجام شده قرارداد.
مهم نیست خودم متوجه هستم.
دیگه چیزی نگفت وبه سمت کمد دیواری رفت تارختخوابش روبیرون بیاره ولی دیدم که دست چپش رومشت کرده بودومحکم فشار میداد .انگارچیزی عذابش می داد.
romangram.com | @romangram_com