#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_152
درطول مهمونی دختردایی کیان دست ازسر کیان برنمی داشت ومرتب خودش روبه کیان می چسبوندوبا نازوادا توگوشش ویزویز می کرد.
کیان اون شب برخلاف این مدتی که من می شناختمش سیاه نپوشیده بود .بلکه کت وشلوارطوسی خوش رنگی برتن داشت که خوش تیپ ترازهمیشه نشونش می داد.متعجب بودم که بااینکه متاهل بود وهمه اینو می دونستند بازهم بین دخترها چندتایی بودند که چشم ازکیان برنمی داشتند.
نگاهم دوباره روی کیان ومهسا قفل کرد .مهسا شونه راستش روبه شونه چپ کیان چسبوند ودرحالی که هردوتاشون توچشمهای هم نگاه می کردند یه دورچرخیدند وبعدشروع به رقصیدن کردند .مثل یه زوج رقصنده واقعاً باهم مچ بودند وهات می رقصیدن . پری آروم باآرنج به پهلوم زدکه به خودم اومدم .
چیه اگه اینقدرغیرتی شدی خوب برویه خودی نشون بده
چی می گی تو؟
چشمات شده کاسه ی خون خودت متوجه نیستی ؟
اشتباه می کنی من کاملاً آرومم.
ارواح عمه ات .هرکی روگول بزنی من یکی رونمی تونی گول بزنی .
نگاهی به اطراف انداختم بازم چشم توچشم فرهاد شدم که بانگاههاش داشت منو می خورد .وهرچه که بهش بی محلی می کردم بازم ازرونمی رفت وهمینطور زل زده بود به من .
کلافه بودم هم ازدست نگاههای هرزه ی فرهاد وهم ازبی توجهی های کیان .داشتم دیوونه می شدم.
دست پری روگرفتم وآروم باهمدیگه به اتاق کیان رفتیم . دیگه تاب تحمل این وضع رونداشتم .پری کنارم روی تخت نشست وسرم روروی سینش گذاشت ودرحالی که سعی می کرد آرومم کنه گفت:
romangram.com | @romangram_com