#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_151

وای زهرم ترکید.

کیان باشرمندگی گفت :

ببخشیدکه ترسوندمتون .هواخیلی سرده .سرما می خورید. بعدپشتش روبه من کردورفت .

بارفتنش چیزی روکه روی شونه ام احساس کرده بودم برداشتم ودیدم که کت طوسی که تنش بود روروی شونه هام انداخته بود .دنبالش دویدم وصداش کردم.ایستاد ومنتظرشدتابهش برسم .کت روطرفش گرفتم وتشکر کردم درجوابم لبخندی زد وبعدباهمدیگه وارد سالن شدیم .

به محض ورود به سالن چشم بیشترحضاربه سمت ماچرخید . توی چشم بیشتردخترها حسادت روبه راحتی می تونستم بخونم .ازاینکه شونه به شونه اش راه می رفتم وهمه چشمها به دنبالمون بود احساس غرور می کردم ولی توی دلم به حسادتشون خندیدم وگفتم:

کیان مال من هم نیست . نمیدونم این ببر وحشی بااون چشمهای سیاهش رام کدوم دختری میشه ولی مطمئنم که من اون دخترنیستم.

دوباره رفتم وپیش پری نشستم .پری نگاهی شیطنت آمیزی بهم کردوگفت:

پس بگوچراناز می کردی .نگو می خواستی بااین پرنس خوشتیپ برقصی ؟

به خدامن خودم هم روحم ازاین ماجرا خبرنداشت .

دیدم چطوری به آقا کیان چسبیده بودی .

پری خفه شو یاخودم بیام خفت کنم .

پری ازاینکه تونسته بودکفرم رودربیاره زدزیرخنده .

romangram.com | @romangram_com