#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_149
گرفتارم آقاکیان خودت که خوب می دونی ولی هرطوری بود خودم رورسوندم .
کیان دستش روزیربازوی فرهادبرد واون روازروی صندلی بلندکردودرحالی که باخودش به طرف پیست رقص می برد شنیدم که گفت:
بیا برای تولد پسرعموت برقص توکه خجالتی نبودی پسر!
بارفتن فرهاد نفسی به راحتی کشیدم ودردل ازکیان تشکرکردم .
چندلحظه بعد پری اومد وروی صندلی که چند لحظه پیش فرهاد نشسته بود ، نشست .
بادلخوری نگاهی بهش کردم وگفتم:
معلومه توکجایی ؟
خوب دیدی که داشتم یه دلی ازعزا درمی آوردم .حال توچت شده چرادوباره ترش کردی ؟
خواستم ماجرای فرهادوپیشنهاد گستاخانه اش روبرای پری تعریف کنم که دوباره موزیک قطع شدوباروشن شدن لامپها همه ساکت شدند جوری که اگه پشه پر می زدمی شد صدای بالهاش روشنید!
دیدم که دوباره مرضیه خانم وسط پیست رفت ودودستش روبرهم زدوگفت :
نوبتی که هم باشه الان وقت رقص تارا جون وآقا کیانه .
به گوشام اطمینان نداشتم .جدی جدی گفت که من باید باکیان برقصم .
romangram.com | @romangram_com