#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_148


خیلی احمقی تارا خیلی .

توی افکارخودم بودم که باصدایی به خودم اومدم .

ببخشید می تونم کنارتون بشینم .

نگاهم روازکیان ودخترداییش که هنوز درحال رقصیدن وخندیدن بودند گرفتم وبه پسرجوونی که روبرو م ایستاده بود دادم وتاخواستم بگم نه جوون صندلی رواززیرمیز بیرون کشیدوکنارم نشست .

بابهت نگاهش کردم وازطرز نگاه کردنش به خودم اصلاًخوشم نیومد. خواستم چیزی بگم که سرش روبه گوشم نزدیک کرد وزیرگوشم گفت:

انگارآقا کیان تنهاتون گذاشته ؟

درجوابش سکوت کردم که دوباره ادامه داد.

به جاش افتخاررقص به من می دید؟

دیگه پررویی روازحدگذرونده بود . مونده بودم که چه جوابی بهش بدم که بی خیالم بشه که صدای کیان روازپشت سرم شنیدم که گفت:

سلام فرهاد خان .دیرکردی پسر.

فرهادخودش روکمی عقب کشیدوگفت :


romangram.com | @romangram_com