#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_142


باورم نمی شدکه کیان این همه راه روفقط به خاطرمن اومده باشه .انگارکم کم داشت یخ هاش آب می شد ومن هم به آینده این ازدواج امیدوارتر می شدم. بااین فکرلبخندی روی لبهام نشست .





جشن ساعت نه شب بود ووقت برای خریدداشتیم .آماده شدم ورفتم دنبال پری .

خاله که بدجورسرماخورده بودمعذرت خواهی کردوگفت که نمی تونه توی جشن شرکت کنه .

من وپری برای خرید به بازار رفتیم . لباسای زیادی روپروکردیم .تااینکه یه لباس آبی خوشرنگ که دکلته بود اماتاپایین بلندبودنظرم روجلب کرد .رفتم پوشیدمش وازپری نظرخواستم .

پری بادیدنم سوتی کشیدوگفت:

وای دخترتوجیگری شدی تواین لباس .خیلی بهت میاد تاراجون .

خودم هم ازدوخت ومدل لباس خوشم اومده بود پس لباس روبایه کفش پاشنه بلندوکیف مجلسی به همون رنگ خریدم وپری هم یه دکلته ی مشکی بلند که خیلی ساده ودرعین حال شیک بود خرید .

بعدچون سلیقه ی کیان رونمی دونستم یه ساعت گرون قیمت براش خریدم .پری هم یه کیف پول چرم قهو ه ای رنگ برای کیان خرید.خریدامون تموم شده بود وبرای اینکه آماده بشیم سریع به خونه برگشتیم .

پری کمک کردتاموهام که لخت بود روفرکنم ومن هم برعکس موهای پری روکه کمی فرداشت بااتوصاف کردم .


romangram.com | @romangram_com