#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_141

مشکوک نگاش کردم که خندیدودرحالی که پشت سرش رومی خاروند با لحن مظلومی گفت:

خوب منشیم تایپش کرد .

لبخندی به روش زدم وگفتم:

درهرصورت ممنونم .

کیان دست برد وپخش ماشین روروشن کردوبازهم من روغافگیرکرد .آهنگ چشمای تو توی فضا پیچید وخودش هم باهاش زمزمه می کرد . نمیدونم تواین چندساعت چقدراین آهنگ رو گوش داده بود که همه روازبرشده بود .

ولی این کارش ضرب آهنگ قلبم روبالا برد حس خاصی داشتم .حسی که وصف کردنش برام غیرممکنه وهرکه عاشق باشه فقط میتونه حس وحالم روتواون لحظه بفهمه ودرک کنه.

بارسیدن به خونه ازماشین پیاده شدم ولی وقتی کیان پیاده نشد تعجب کردم وگفتم:

مگه شما نمیاید.

نه امروزخیلی کاردارم باید برگردم شرکت .

وبعدازکمی مکث گفت :

راستی امشب کمی دیرمیام چون می خوام برم خونه مامان اینا انگارباهام کارمهمی داره .

میدونستم که چیکارش داره پس لبخندی زدم که خداحافظی کرد ورفت.

romangram.com | @romangram_com