#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_140


تارالطفاً اون برگه هاروهمراه بافلشت برام بیار.

به سمت پذیرایی رفتم وفلش وبرگه هاروبرداشتم وبه کیان دادم وباهمدیگه ازخونه بیرون زدیم .

بارسیدن به دانشگاه پیاده شدم وازکیان تشکرکردم که گفت:

تا کی کلاس داری؟

امروزتا دوازده

پس ساعت دوازده میام دنبالت .فعلاً خداحافظ

خداحافظ

تااونجا که ممکن بود با نگاه دورشدن ماشینش رونگاه کردم .چقدرتوجهش هرچندبه روش کیان بود برام شیرین بود.مردمغرور من. لبخندزدم.

بعدازاتمام کلاسهام ازدانشگاه بیرون اومدم وکیان رودرحالی که به ماشینش تکیه داده بود وبه ورودی دانشگاه نگاه می کرد منتظردیدم .به سمتش رفتم وسلام کردم که باخوشرویی جواب سلامم روداد وبعدسوارماشین شدیم .

کیان برگها وفلش روبه سمتم گرفت وگفت:

ببین روحرفم موندم .همش روتایپ کردم .


romangram.com | @romangram_com