#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_139

آهنگ که تموم شد متوجه شدم که توچشمهای همدیگه زل زدیم که ناگهان کیان بلندشد ودرحالی که چشماش روروی هم فشار میداد وفکش منقبض شده بودوبادستش پیشونیش روفشارمی داد ازسالن به سمت راه پله رفت .ازحرکاتش کاملاًمعلوم بود که ناراحته .نمیدونم یهوچش شد ولی معلوم بود چیزی داشت عذابش می داد .کاش باهام حرف می زد .کاش سکوت نمی کرد.

باصدای آلارم گوشیم ازخواب بیدارشدم وسریع پس ازشستن دست وصورتم آماده شدم وازپله هاپایین اومد وبه آشپزخونه رفتم .طبق معمول اکرم خانم توی آشپزخونه مشغول کاربود که گفتم:

سلام اکرم خانم صبحتون بخیر

سلام خانم صبح شما هم بخیر .بیاید بشینید صبحونه آماده است

نه اکرم خانم وقت ندارم باید زودتربرم

شما تاصبحونه نخوردین جایی نمیرین .

باصدای کیان به سمتش چرخیدم .تعجب کردم .این اینجا چیکار می کرد .مگه نه اینکه همیشه صبح زودترازمن می رفت .

وقتی که تعجبم رودید گفت:

بشین صبحونه بخور بعداً برو

آخه دیرم میشه

دیرت نمیشه صبحونه بخوریم خودم می رسونمت .

ومتعاقب این حرف پشت میزنشست وباسربه من هم اشاره کرد که بشینم .انگارچاره ای نبود .رفتم وپشت میزنشستم وبعدازخوردن صبحونه ازآشپزخونه بیرون اومدم که کیان گفت:

romangram.com | @romangram_com