#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_143

آرایشمون که تموم شدلباسامون روهم پوشیدیم ویک ست جواهربانگین آبی که همرنگ لباسم بودرو انداختم که پری دوباره بادیدنم چشمکی زدوگفت:

خداییش امشب چندتا جسدمی افته رودستمون!

مسخره بازی درنیارپری

جون من خیلی خوشگل شدی .

توهم خیلی زیباشدی .

ازتعریف های پری کمی اعتماد به نفسم بالا رفت .بعدازپوشیدن مونتاهای مجلسیمون سوارماشین شدیم وبه راه افتادیم .

همیشه باکفش پاشنه بلندبرای رانندگی مشکل داشتم این بودکه کفشام رودرآورم تاباپای برهنه بتونم تسلط بیشتری روی پدال ها داشته باشم .

وقتی که رسیدیم وواردباغ شدیم دیدم که باغ به طرززیبایی باچراغ های رنگی تزیین شده وجلوی درساختمون هم کلی ماشین مدل بالا پارک کرده انگارکمی دیرکرده بودیم.

توی مسیر رفتن به ساختمون تواین فکربودم که مادرشوهرم گفت یه جشن کوچیکه ومهمون زیادی نداریم . باخودم گفتم اگه می خواست یه مهمونی بزرگ باشه می خواستن چند نفرودعوت کنن.

باورودمون به سالن متوجه شدم که جشن شروع شده وبعله مادیرکردیم .باچشم توسالن دنبال کیان گشتم ولی نتونستم پیداش کنم .مادرشوهرم به طرفمون اومد وباخوشرویی جواب سلاممون روداد .

مادرشوهرم وپری روبه هم معرفی کردم .که مرضیه خانم گفت:

پس پری خانم شماهستید .تاراجون خیلی ازشما تعریف می کنه

romangram.com | @romangram_com