#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_135
خواستم وسایلم رومرتب کنم که گفت:
نمی خواد بذارباشه بعدجمعشون کن .
باهمدیگه به سمت آشپزخونه رفتیم وقتی پشت میزنشستیم اکرم خانم شام روکشید .مشغول خوردن شدیم .ولی من چیزی ازگلوم پایین نمی رفت .اینقدرازرفتارکیان شوکه بودم که نمی تونستم چیزی بخورم که اکرم خانم گفت:
تاراخانم چراچیزی نمی خورید ؟
انگارچنددقیقه ای بود که بدون اینکه چیزی بخورم به بشقابم زل زده بودم .
اکرم خانم دوباره گفت:
آقا شما یه چیزی بهش بگید .تارا خانم اصلاً درست وحسابی غذا نمی خوره .توهمین چندماهه چندکیلولاغرتر شده .
خواستم چیزی بگم که بانگاه کیان که دقیق داشت نگاهم می کرد غافلگیرشدم که گفت:
حق باشماست اکرم خانم .تارا خیلی لاغرشده .باید بیشترمواظب سلامتیش باشه .
نمیدونم چراازدهنم پرید :
یعنی خیلی زشت شدم ؟
کیان باشیطنت نگاهم کرد ولبخندی زد وگفت:
romangram.com | @romangram_com