#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_134


ولی نداره اگه بگم خودم برات تایپش می کنم چی؟

متعجب نگاهش کردم که خندید وگفت:

چیه به من نمیاد .به خدابلدم باکامپیوترتایپ کنم .

ازحرفش خندم گرفت وگفتم:

راضی به زحمتتون نیستم .

کیان به اتاقش رفت ومن همونطورکه به کتابی که بازتوی دستم بود زل زده بودم به رفتارکیان فکر می کردم .

امشب کیان اون کیان همیشگی نبود .توی چشماش چیزی بودکه ازش سردرنمی آوردم .لحن صداش مهربون بود .یعنی بالاخره می خواست این سکوت چندماهش روبشکنه .خدایا یعنی می شه . یعنی بهم یه فرصت می ده که خودم روبهش نزدیک کنم .

سرم پرازاافکارجورواجوربود که باصداش نگاهم روازکتاب گرفتم وبه کیان دادم .

درحالی که یه حوله رودورگردنش انداخته بود وبادست چپش باحوله موهای پشت سرش روخشک می کرد گفت:

تارا توکه هنوزاینجا نشستی پاشو بریم یه چیزی بخوریم که مردم ازگشنگی .

جانم این الان چی گفت؟ اسمم روبدون خانم گفت .


romangram.com | @romangram_com