#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_122


باحالت کلافه ای گفتم :

تارا

شنیدم که آروم گفت :

یعنی ستاره !

فکرکنم جزمن وپری که صندلیهامون چسبیده به میزاستاد بود کسی دیگه نمی تونست این صداروبشنوه .

حسابی عصبانی بودم وازدست این استاد جدید کلافه شده بودم .سنیگنی دوتا چشم قهو ه ای روروی خودم حس می کردم وباوجوددرون ناآرومم سعی می کردم که بی توجه سرم روزیربندازم وخودم روآروم نشون بدم .

استاد بابسم الهی درس روشروع کرد وشروع به خوندن شعر کرد . اینقدرحواسم پرت بودکه دقیقاً نمی دونستم ازکدوم شاعرداشت می خوند.ولی مفهوم شعرکاملاً عاشقانه بود واحساس می کردم که داره ازعمد می خونه .حسابی کلافه بودم وبدترازاون هم پری مدام زیر گوشم ویزویز می کردوتیکه بارم می کرد.

وقتی که استادگفت خسته نباشید نفسی به راحتی کشیدم وهمراه باپری ازکلاس خارج شدیم .

توی افکارخودم بودم که باپرسش پری به خودم اومدم

میگم این استادهم بدچیزی نیستا ! خدابده شانس به مردم دوتادوتا باهم میده به بعضیا هم که اصلاًمحل نمیزاره !

بعدباآهی گفت :


romangram.com | @romangram_com