#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_121

بااین گفته ی پری مثل بچه های دبستانی دست هم روگرفتیم وبه سمت طبقه ی دوم دویدیم .درحال دویدن بودیم که متوجه شدم همون پسرخاکستری پوش داره باتعجب مارونگاه می کنه وقتی که به نزدیک درکلاس رسیدیم .کمی ایستادیم تانفس تازه کنیم وبعد درحالی که پسرخاکستری پوش هنوزروبروی درکلاس ایستاده بود وارد کلاس شدیم وازاونجایی که همه صندلی های عقب پربود روی دوصندلی که روبروی میزاستادخالی بود نشستیم.

هنوزروی صندلی درست ننشسته بودم که دیدم آقای خاکستری پوش باخنده ی شیطنت آمیزی واردکلاس شد.ولی درکمال تعجب به جای اینکه بیادطرف دانشجوها رفت پشت میز استادوباتک سرفه ای صداش روصاف کردوگفت:

سلام من کمالی هستم استادجدید ادبیات !

نگاهی به صورت پری کردم ودیدم مثل من دهانش ازتعجب بازمونده .

استاد لبخندی زدوگفت امیدوارم که این یه ترمی روکه مهمونتون هستم به خوبی بگذرونیم .بعددرحالی که نگاه معناداری به من وپری می انداخت ادامه داد:

لطفاً یکی یکی خودتون رومعرفی کنید.

بچه ها بلندمی شدند وخودشون رومعرفی می کردند.تا اینکه نوبت به پری رسید . پری بلندشدوخودش رومعرفی کرد

پروانه سهرابی

بانشستن پری نوبت به من رسید.

رحیمی

خواستم بشینم که استادلبخندی زدودرحالی که چشماش برق خاصی داشت گفت:

لطفاً اسمتون؟

romangram.com | @romangram_com