#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_120
بعددرحالی که می خندید رفت .
زیر لب غرزدم وگفتم :
حالابرا ی من استادادبیات شده ! شیطونه می گه بزنم فک ودماغشو بیارم پایین .حالا کم مونده این جوجه دانشجوفرق من وماروبهم یادبده !
پری ازحرفام پقی زدزیرخنده ودرحالی که می خندید گفت:
چیکارش داری جوون مردم رو .خوب ازت خوشش اومده .اینکه دیگه دست خودآدم نیست !
غلط کرده پسره ی پررو .
بعدچشم غره ای به پری رفتم وگفتم:
ناسلامتی هرکه ندونه توکه می دونی من یه خانم متاهلم .
پری درحالی که هنوزچشماش برق می زد باشیطنت گفت :
اونکه بعله ! برمنکرش لعنت .
بعدنگاهی به ساعتش انداخت وگفت خاک توسرمون شدخانم متاهل بدوکه کلاس ادبیات دیرشد .
romangram.com | @romangram_com