#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_116


آره ازیک طرف کیان رودوست داشتم وازطرف دیگه این حس گناه داشت ازدرون داغونم می کرد. سعی کردم این افکارروازسرم بیرون کنم تاکمتراحساس گناه کنم .آره باید این حس رودرون خودم می کشتم .

برای اینکه خودم رومتقاعدکنم گفتم:

اون به النا علاقه داره . ندیدی چطوری مثل پروانه دوروورش می چرخه .!

خیلی برام سخت بودکه فکرکنم کیان مال یکی دیگه است. ولی این تنهاراه بود .

نالیدم :

خدایا چرامن ؟ چرااین تنهاراه حلها باید همیشه اینقدرسخت باشه ؟





طبق گفته ی مامان مرضیه خانم زنگ زده بود وبرای شام دعوتم کرده بود .بااینکه دلم می خواست نرم ولی حداقل برای دادن کادوهاشون هم که شده باید می رفتم .

طرفای غروب آماده شدم و به طرف خونه ی آقای زمانی حرکت کردم .

وقتی که رسیدم همه دورهم جمع بودند وتوی پذیرایی مشغول صحبت کردن بودند. وقتی که واردپذیرایی شدم متوجه شدم که النا نیست . سلام کردم وپرسیدم:


romangram.com | @romangram_com