#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_115

جلوی خونه مامان بعدازخداحافظی ازماشین پیاده شدم .

بادیدن مامان انگارباری روازروی دوشم برداشته باشند سبک بال به طرفش پرکشیدم وتوآغوشم گرفتمش وصورتش روبوسیدم.

مامان به زورخودش روازآغوشم بیرون کشید وگفت:

دخترگنده . عین بچه ها میمونه . حالا مگه چندوقت منو ندیدی .

یه بوسه ی دیگه ازگونش گرفتم وگفتم خیلی وقته مامان .خیلی وقته !

بابا توی پذیرایی بود .بعدازروبوسی واحوالپرسی به اتاق خودم طبقه ی بالا رفتم . کادوهاروازتوی ساکم بیرون آوردم.

مامان وبابا توی پذیرایی مشغول تماشای تلویزیون بودند. به سمتشون رفتم وکادوهاشون رودادم . بابا ومامان کلی ازم بابت کادوهاتشکر کردند.

احساس خستگی می کردم .بنابراین ازمامان وبابا عذرخواهی کردم وبه اتاقم پناه بردم .

خوابم نمی اومد . فقط ازدرون خسته وآزرده خاطربودم . دلیلش روهم خوب می دونستم که رفتاراون کیان بگم خداچیکارش کنه بود.

دوباره دلم گرفته بود .آخه چرانمی تونستم بی خیالش بشم ؟ چراباورش برام سخت بودکه قبول کنم کیان اون حسی روکه من بهش دارم به من نداره .

داشتم پیش خودم اعتراف می کردم که حسم نسبت به کیان تغییرکرده .که باتمام زجرایی که می دادم بازم نمی تونستم ازش متنفرباشم . که تمام ذهنم روپرکرده بود. که صبح وشب صداش توگوشم زنگ می زدواون چشمای سیاهش آرامشم روگرفته بود.

برام خیلی سخت بود ولی باید می پذیرفتم که کیان به من هیچ حسی نداره . دوباره های های گریه ام بلند شدوهمراه بااون حس کشنده ای بهم دست داد . چیزی شبیه به احساس گناه .

romangram.com | @romangram_com