#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_114
نه چیزی لازم ندارم.
چیز دیگه ای به پروازمون نمونده بود . بابی حوصلگی توی سالن فرودگاه باپام روزمین ضرب گرفته بودم . ازصبح تاالان به صورت کیان نگاه نکرده بودم .ازدستش دلخور وعصبانی بودم .اگه قراربود توکل سفربه من بی محلی کنه وبچسبه به النا برای چی خواست که همراهشون بیام . جزاینه که می خواد زجرکشم کنه .
باخودم گفتم:
چرااین بشرهمش می خواد به من زور بگه . چراباید همیشه حرف حرف اون باشه . مثلاً فکر کرده کیه ؟
بانشستن هواپیما توی فرودگاه احساس آزادی می کردم .
وقتی ازفرودگاه بیرون اومدیم راننده ی آ قای زمانی منتظرمون بود وبادیدن مابه سمتمون اومد وبه کیان کمک کردتاساکهاروتوی صندوق عقب ماشین جاکنند.
کیان جلوکناردست راننده نشست ومن والناهم پشت سوارشدیم .من که سمت راننده بودم سرم روازپشت به راننده نزدیک کردم و گفتم:
آقای اکبری لطف کنید من روخونه مامانم اینا پیاده کنید.
بااتمام حرفام کیان نیم نگاهی بهم انداخت که عصبانیت روتوی نگاهش دیدم اماچیزی نگفت وسرش روبرگردوندوبه جلوخیره شد.
باخودم گفتم :
اونجوری نگام نکن این بهترازاینه که بیام تواون ا تاق جهنمی باتوزیریک سقف زجر بکشم .!
romangram.com | @romangram_com