#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_113

زودآماده شو پایین منتظرتم.

خداچه گیری کرده بودم .این اصلاً حرف حساب حالیش نبود. باخودم گفتم :

خوب اگه من دوست نداشته باشم بیام باید کی روببینم ؟

خدااااااا

آرامگاه سعدی هم مثل آرامگاه حافظ خلوت بود . بعدازدیدن آرامگاه وگرفتن عکسای زیادی ازالنا که می خواست کناره تمام شاخه وبرگهای درختای باغ هم عکس بندازه بالاخره به هتل برگشتیم

بعدازصرف ناهاربه اتاقامون رفتیم تااستراحت کنیم .

عصربرنامه این بودکه به بازار بریم .توی پاساژ می چرخیدیم والنابرای اقوام ودوستاش هدیه می خرید.من هم برای خانم وآقای زمانی وهمینطور مامان وبابا کادوخریدم .

روبروی مغازه ای ایستاده بودم وبه ویترینش بدون اینکه به چیز خاصی نگاه کنم زل زده بودم که حس کردم کسی شونه به شونه ام ایستاد.برگشتم ونگاهش کردم .کیان بودکه برای یه لحظه بی خیال الناجون شده بود.بدون اینکه چیزی بگم صورتم روبرگردوندم ودوباره به ویترین زل زدم که گفت:

توچیزی نمی خوای ؟

دلم می خواست بگم :

چرایه کم محبت ، یه کم توجه، یکم احساس ، یه لبخند.

ولی گفتم:

romangram.com | @romangram_com