#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_112


هیچ میلی به رفتن نداشتم .بنابراین توی تختم غلتی زدم وپتورومحکمتردورخودم پیچیدم .

باچندضربه به درمجبورشدم بلندشم ودرروبازکنم .

کیان باحالتی عصبانی درچهارچوب درایستاده بود . دوباره چشماش کاسه ی خون شده بود ومی ترسیدم بهشون نگاه کنم .

باعصبانیت نفسشوبیرون دادوگفت:

توچراهنوزآماده نیستی ؟

من نمیام.

باشنیدن جوابم مثل بمب منفجرشدوصداش روکمی بالاتر برد وگفت:

زودبروآماده شوواین بچه بازی هاروهم بزار کنار

بالجبازی گفتم :

آخه دلم نمی خوادبیام مگه زوره.

اینبارباتحکم بیشتری گفت:


romangram.com | @romangram_com