#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_111
من دارم یخ می زنم میشه بریم .
کیان برگشت وبه النا چیزی گفت که النا دست توی کیفش کردودوربین عکاسیش روبیرون آورد .خانم تازه یادش اومده بود که عکس یادگاری بندازه .!
النا به طرفم اومدودوربین روطرفم گرفت.
همینم مونده بودکه ازاین دوتامرغ عشق عکس بگیرم!
الناوکیان کنارهم کنارقبرحافظ ایستادند والنا باپررویی تمام خیلی ریلکس دستش روروی شونه ی کیان گذاشت وبرای دوربین لبخندزد.
کاردم می زدی خونم درنمی اومد .داشتم ازدست این دختره وکاراش حرص می خوردم . اما چاره ای نداشتم .یک دوسه ای گفتم وازشون عکس انداختم . عکسای زیادی ازالناوکیان گرفتم ودرنهایت باعصبانیت به کیان گفتم:
اگه کافیه میشه بریم دارم منجمدمی شم .
کیان دوربین روازدستم گرفت وگفت :
توعکس نمی اندازی؟
نهی گفتم وبدون توجه به دونفرشون ازپله های آرامگاه پایین اومدم .
طول مسیرآرامگاه تا هتل روهمگی ساکت بودیم وبعدازصرف شام توی هتل هرکس به اتاق خودش رفت تا بخوابه .
ساعت طرفای نه بودکه ازخواب بلندشدم چون برنامه ی سفرمون فشرده بود وامشب بلیط برگشت داشتیم قرارشده بود صبح بریم آرامگاه سعدی روببینیم .
romangram.com | @romangram_com