#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_110


زیرلب غرزدم لااقل می گذاشت عرقمون خشک می شد بعددستوررفتن می داد.

هنوزگوشه ی تخت نشسته بودم وزیرلب غرمی زدم که کیان چندضربه به درزدوگفت :

آماده ای

بیرون اومدم ونیم بوتم روهم پوشیدم وهمراهشون به راه افتادم .

النا پالتوی سورمه ای خوش رنگی ست باپوتین های ساقه بلندش پوشیده بود وکلاه مشکی هم سرش گذاشته بودکه تمام موهاش رو پنهون می کرد .روی هم رفته دختری خوشگل وپرانرژی بود.

ازهتل که بیرون زدیم یکراست به آرامگاه حافظ رفتیم .

تواون موقع ازسال آرامگاه خلوت بود . باخودم گفتم آخه کدوم آدم عاقلی تواین برف وسرما میاد آرامگاه غیرازیه خل وچلی مثل کیان والنا .!

ازسنگ فرش های محوطه گذشیم وبه آرامگاه رسیدیم . خم شدم ودستم روبه سنگ قبرزدم وبعدبلندشدم ومشغول خوندن فاتحه شدم .ازفاتحه خوندن که فارغ شدم چشم گردوندم والنا وکیان رودیدم که دوباره درحال صحبت بودند.

ازحالت وحرکات دست کیان معلوم بودکه داره درمورد آرامگاه اطلاعاتی روبه النا می ده.النا هم باهیجان بچگونه ای درحال گوش دادن به کیان بود وهرازگاهی میون حرفاش کلمه ای می گفت .

تقریباً یک ساعتی می شدکه توی آرامگاه بودیم ومن داشتم ازسرما یخ می زدم . احساس می کردم انگشتای پاودستم کرخت شده ودیگه نمی تونم احساسشون کنم .

برگشتم وبه کیان گفتم:


romangram.com | @romangram_com