#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_109
بعدازاینکه روی صندلی هامون نشستیم وکمربندهامون هم بستیم هواپیما ازجاش کنده شد.
همیشه ازپرواز به علت سکونش متنفربودم .هیچ منظره ای جلوی چشم نبود تاسرگرمت کنه ! نگاهی به کیان والناانداختم که مثل دوتا مرغ عشق درحال جیک جیک کردن بودند.
ازشون روگرفتم وچشمام روروی هم گذاشتم . حالم داشت ازاین وضع به هم می خورد باخودم گفتم:
آخه تاراوسط این لیلی ومجنون توداری چه غلطی میکنی ؟
خودمم نمی دونستم جوابم چیه . اصلاًدلم نمی خواست همراهشون باشم . احساس سربارواضافه بودن می کردم .پس تصمیم گرفتم که تارسیدن به مقصدروبخوابم وباتوجه به اینکه دیشب اصلاً نخوابیده بودم خیلی سریع خوابم برد.
باتکونهایی که هواپیما می خورد ازخواب بیدارشدم رسیده بودیم وهواپیمادرحال فروداومدن بود.
وقتی ازفرودگاه بیرون اومدیم .باآژانس فرودگاه مستقیم به هتل رفتیم . هتلی چندین طبقه که درکنارخیابان نسبتا عریض پشت درختهای سربه فلک کشیده قرارداشت .
واردهتل که شدیم کیان رفت وکلیداتاقمون روگرفت . دلم بدجوری شور می زد . حالا بازم باید کیان روتواتاقم تحمل می کردم . ولی وقتی به اتاقمون رسیدیم درکمال تعجب دیدم که کیان سه اتاق یک نفره کنارهم گرفته .
ته دلم ازاین کارش خوشحال وممنون بودم .هرکس وارد اتاقی شد .من هم به اتاقم رفتم وساکم روتوی کمد ی که توی اتاقم بود خالی کردم .بعدلبه ی تخت نشستم وخیالم راحت شد که حداقل الان بین کیان والنا ربطه ای وجود نداره .اما باز دلم شور می زد پس چرا باخودش آوردش ایران بعدبه این فکرکردم که الناالان درمورد من وکیان چی فکر می کنه . بعدبایادآوری صحبتهای قبلی النا باخودم گفتم :
هیچ فکری چون اون فکر می کنه ماخواهروبرادریم.
باتقه ای که به درخورد به سمت دررفتم ودرروبازکردم . کیان بودکه اومده بودتاخبرم کنه که آماده بشم وتاشب نشده بریم آرامگاه حافظ .
بادلخوری برگشتم ولباس پوشیدم . احساس سرمامی کردم . پس شالگردنم هم روی پالتوم پوشیدم ودستکشام روهم دستم کردم.
romangram.com | @romangram_com