#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_107
آخه بهونه کم بود.
وقتی دیدم همه منتظرجوابم هستند به اجبارقبول کردم .
کیان سریع رفت تا اگه شده بلیط بگیره . آقای زمانی هم بعدازخداحافظی به شرکت رفت . من مونده بودم والنا که زبون هم رونمی فهمیدیم . لبخندی بهش زدم وبه اتاق خواب رفتم . رختخوابم رو که نامرتب رهاش کرده بودم مرتب کردم وبه پذیرایی برگشتم . روی مبل خودم رورهاکردم .خدایا چه گیری کردم .کی تواین سرما بلندمیشه بره شیراز .تازه دیشب تهران برف اومده بود. زمستونبود .شوخی که نبود !
حسابی دمق بودم که تلفن خونه زنگ خورد . مرضیه خانم ازتوآشپزخونه داد زد :
تاراجون عزیزم تلفن رو جواب بده من دستم بنده .
بلندشدم وبه سمت تلفن رفتم .
الو
سلام تاراخانم
سلام
بلیط گرفتم اماچون برای ساعت یک بعدازظهره خواستم زودتر خبر بدم که سریع وسایلتون روجمع کنید .
ناخوداگاه نگاهی به ساعتم انداختم وتقریباًجیغ کشیدم:
الان که ساعت یازده است .
romangram.com | @romangram_com