#اعتراف_در_دقیقه_نود__پارت_106
کیان دستاش روبه هم زدوگفت خوب من موندم باشما خانما بعدلبخندی زدوگفت :
خوب برم ببینم میتونم بلیط گیربیارم یانه .
درحالی که دلخوریم ازتوصدام پیدابود گفتم:
نظرمن هم که اصلاً برای کسی مهم نیست؟
کیان صورتشو به طرفم چروند ومتعجب گفت :
نگوکه شماهم نمی خواید بیاید ؟
آره منم سه چهارروزدیگه دانشگاهم شروع میشه باید تهران باشم .
خوب پس برای این نمی خوای بیای ؟ اگه مشکلت اینه خدمتتون عرض کنم که ماهم دوسه روزمسافرتمون بیشترطول نمی کشه .حالا چی می گی ؟
خواستم بهونه بیارم که مرضیه خانم دخالت کردوگفت:
قبول کن دخترم .بری حال وهوات عوض میشه .
ای خدا گیرچه آدمای بدپیله ای افتاده بودم .توی دلم به خودم لعنت فرستادم وگفتم:
romangram.com | @romangram_com