#عشقی_برای_کشتن_پارت_94
اشک تو چشماش جمع شد.
سهیل هم نگاهش غمگین شدوگفت:نگران نباش. بلند شدورفت رزو درآغوش گرفت.
رز هم سرشو تکیه داد به سهیلو گریه کرد تا خالی بشه. این رفتارای رز فقط باعث میشد نفرت سهیل از شاهین بیشتر بشه.
روز بعدش رفت شرکت.شاهین هم اومده بود. جفتشون پیش پدرشون بودن.
***
شاهین:پدر من نمیدونم این سهیل چی به شما گفته ولی من هر کاری کردم بخاطر این شرکت بوده نه منافع خودم، هیچوقت هم نخواستم شرکت شمارو بالا بکشم..
سهیل هم پوز خند زدوگفت:خوب بلدی نقش بازی کنی... شاهین با اخم به سهیل نگاه کرد.
پدر:بسه..ناسلامتی شماها برادرین، من که نمیفهمم چی بین شماها گذشته، تا دیروز با هم بودین وسهیل هم مدام خونه تو بود..ولی امروز به همدیگه تهمت میزنید؟!چرا؟!.
سهیل:بله..من تا چند وقت پیش مدام میرفتم خونه شاهین اما اون چی؟...اصلا حال منو هم نپرسید. .انگار بدش نیومد که این بلا سر ما اومد.
romangram.com | @romangram_com