#عشقی_برای_کشتن_پارت_95
شاهین سریع گفت:چرت نگو...من از قضیه ازدست دادن بچتون چیزی نمیدونستم..
سهیل خندیدوگفت:اِ...اِ...اِ... عجب دروغگوییه...من خودم بهت گفتم که البته اِی کاش نمیگفتم.
پشیمون بود از اینکه اصلاً چرا به شاهین گفت رز بارداره..خودشو در اینمورد مقصّر میدونست.
شاهین:سهیل...یه لحظه بیا بیرون کارت دارم. پدر:دعوا نکنین باهم..اینجا محلّ کاره.
شاهین:نه...میخوام باهاش حرف بزنم. رفت بیرونو پشت سرش سهیل رفت بیرون، ایستادن روبه روی همو دستاشونو کردن تو جیب کتشون.
سهیل:چیه؟...داشت دستت رو میشد اومدی بیرون حرف بزنی؟ترسیدی آره؟.
با پوزخند به شاهین نگاه کرد.
شاهین نفسشو با صدا داد بیرونو گفت:تو چت شده سهیل؟ چرا اینکارارو میکنی پسر؟ خوشت میاد پدروبا این حرفات حرص بدی آره؟.
_:تو خودت این بازی رو شروع کردی...بهت گفته بودم انتقام بچمو میگیرم...تازه اولشه، بعدش میرمو به مادروپدرمون میگم که تو زدی به رز..بهشون میگم.
شاهین اخم کردوگفت:تو نمیتونی بهشون بگی...چون اونوقت منم میرمو به رز میگم که تو میخواستی ازش انتقام بگیری، اونوقت اوضاع زندگیتون از اینی که هست بدتر هم میشه، بعدش فکر میکنی رز حاضره با تو زندگی کنه؟ آره؟.
romangram.com | @romangram_com