#عشقی_برای_کشتن_پارت_92

پدرش هم عصبانی زنگ زد به شاهین.
سهیل هم لبخند نامحسوسی زدو با خودش گفت: بخور حالا آقا شاهین.
شاهین:اَلو...سلام پدر.. چی شده؟.
پدرش عصبانی گفت:من همه چیزو میدونم..فقط خدا کنه که واقعیت نداشته باشه.
شاهین اخم کردو متعجب گفت:چی پدر؟ چرا اینقدر عصبانی هستین؟...واستون خوب نیست..
پدرش پوزخندی زدوگفت:از کی تا حالاتو به فکر من افتادی؟...باز به معرفت سهیل که همه چیزو بهم گفت.
شاهین فهمید کاسه ای زیر نیم کاسه هستو همه چی ازگور سهیل بلند میشه.
گفت:اون چی گفته پدر که اینقدر عصبانی هستین؟.
_:تو به فکر من نیستی...به فکر اموال منی...
شاهین جاخورد. _:چی؟ من؟.
_:اما محظ احتیاط من دیگه برای کارای اموالیمو بازنشستگیم به تو اعتماد نمیکنمو شرکتو به تو نمیسپارم شاهین..مگر اینکه بتونی ثابت کنی حرفای من دروغه.

romangram.com | @romangram_com