#عشقی_برای_کشتن_پارت_91
سهیل:پدر...اومدم بهتون بگم که بعد از باز نشستگیتون شرکتو به من بسپارید...من بهتون قول میدم که هرکاری از دستم بربیاد واسه این شرکت انجام بدم...فکر کنم از الآن به فکر باشید بهتره.
پدرش ابروهاشو انداخت بالاو گفت:به تو؟...تو و برادرت میتونید باهم...
سهیل پرید وسط حرفشو گفت:نه پدر...این شرکت متعلق به یکی از ماهاست..
پدرش چشماشو ریز کردوگفت:منظورت چیه که یکیتون؟..
_:پدر...راستش...میدونم ممکنه حرفمو باور نکنید پدر اما وظیفمه که بهتون بگم..
_:چی شده؟..نکنه با برادرت مشکل پیدا کردی..آره؟.
سهیل چشماشو بستو سرشو تکون دادوگفت:نه پدر...یه مسئله دیگست...شاهین واسه شرکت شما نقشه کشیده.. پدرش تعجب کرد.
_:چی گفتی؟.
سهیل نفس عمیقی کشیدو ادامه داد: حرفی که میزنم واقعیت داره...اون میخواد شرکتو بالا بکشه، وقتی هم که من و رز بچمونو از دست دادیم...من بهش گفتم که چه اتفاقی واسه رز افتاده اما حتی نخواست حال من و رز و بپرسه... همش بخاطر اینه که ادای یه برادر خوبو درمیاره ولی در اصل از من متنفره چون منو مانع رسیدنش به ثروت شما واین شرکت میدونه...
کلی دیگه هم گفت تا اینکه پدرش باور کرد. چون خیلی به سهیل اعتماد داره. واینکه میدونست حرفاش همچینم دروغ نیست چون شاهین واقعاً پست فطرت شده.
romangram.com | @romangram_com