#عشقی_برای_کشتن_پارت_118

صدای شاهینو شنید که گفت:بکش سهیل...گلوشو ببر..

یکدفعه داد کشید: بـــــکـــــشــــ.
یکدفعه از خواب پریدو داد کشید:نــــه. تند تند نفس میکشیدو به اطرافش نگاه میکرد.
دستشو گذاشت رو گلوش...سالم بود، فهمید که همش یه کابوس بوده.

ولی یه حسی ته دلش میگفت این واقعیته...یکدفعه گریه اش گرفت... دیگه خوابش نبردو ترسید که بخوابه... تنها فکری که آرومش میکرد مرگ شاهین بود، درسته که راضی به مرگش نبودو دلش برای مادرش میسوختو مادرشو دوست داشت ولی آروم میشد از این فکر که شاهین نیست تا اذیتش کنه...نیست تا دوباره با حرفش آزارش بده..الآن فقط میخواست از شرّ سهیل خلاص بشه...
ولی این وسط قلبش هنوزم بی قراری میکرد و میدونست که فراموش کردن سهیل کار راحتی نیست ولی دیگه میخواست منطقی عمل کنه نه از روی احساس.
روز بعدش رز وسایلشو جمع کرده بودو آماده رفتن بود که زنگ خونه بصدا در اومد.
رفت آیفنو برداشت _:کیه؟.
صدای مهربون یه دختر جوون رو شنید:ببخشید خانوم میشه یه لحظه بیاید دم در؟.

romangram.com | @romangram_com