#عشقی_برای_کشتن_پارت_117

داد زد:همش دروغ بود...همش...آشغالا...عوضیها...چ طور تونستیــــن؟.
انگار غم اصلیش تازه شروع شده بودو داشت عذابش میداد...ضربه سختی خورده بود، انگار کمتر از یه روز یه طوفان اومده وهمه چیزو خراب کرده...رز هم اثرات مخربشو بر قلبو روحش احساس میکرد.. قلبش طوفان زده بودو زخم خورده...زخمی که نمیدونست کی ترمیم میشه، تازه شروع شده بود.سرشو بلند کردو به عکس مادرو پدرش نگاه کرد...
_:ای کاش بودین....بودینو دلداریم میدادین، بودینو حقّمو میگرفتین...من تنهام، منو تو این طوفان ول کردینو رفتین...خوشبختی من یه سراب بود...
دوباره گریه اش شدّت گرفتو زیر لب گفت:فکر میکردم سهیل عاشقمه ولی عشقش دروغ بود...یه عشق الکی...یه عشق برای نابودی من...برای کشتن من...برای کشتن قلب من بخاطر خواهرش، چرا؟ خدایا چرا من باید تاوان پس بدم؟ لعنتیا.
شبو با زور قرصو مسکن خوابش برد...عرق کرده بودو داشت کابوس میدید.
داره میره جایی...جایی که نمیدونه کجاست، دقت که کرد دید سر قبر رفته...یه قبر که یه نفر سیاه پوش نشسته وداره عذاداری میکنه. یه مرد بود...سرشو که چرخوند دید سهیلِ.
لبخندی زدوگفت:سهیل...تو اینجایی؟ این کیه؟.
سهیل عصبانی شدو اخم کردو ایستادوگفت:این قبر خواهرمه... خواهری که تو کشتیش..توی لعنتی.
رز جاخوردو عقب عقب رفت..برگشتو دید شاهینه...هینی کشیدو دید شاهین هولش داد...افتاد رو زمین. دید سهیل چنبره زده روشو یه چاقو گذاشته بیخ گلوش.
جاخورده بودو حسابی ترسیده بود، احساس خفگی میکرد...
به سختی گفت:سهیل...ولم کن، داری چیکار میکنی؟ من اصلاً خواهرتو نمیشناسم.

romangram.com | @romangram_com