#عشقی_برای_کشتن_پارت_116

سهیل:رز...من بابت همه چی متأسفم، من میخواستم کنارت بمونم وخوشبختت کنم تا همه چی رو جبران کنم..ولی..نشد...نزاشتن.
رزبدون اینکه برگرده گفت:دیگه چیزی نگو... نمیخوام چیزی بشنوم، چون فایده نداره، حرفاتو بزار برای روز دادگاه...چون تصمیمم جدّیه، تو منو خورد کردی..وهم...اون برادرت که بخاطر مرگش زیاد ناراحت نیستم...حتی یه خدابیامرزی هم برای خودش نزاشت.. وتو، معلومه خیلی ازمن متنفر بودی که باهام حتی ازدواج کردی...نمیتونم کارایی که کردیو هضم کنم، هرچقدر بیشتر بهش فکر میکنم عصبانیتم بیشتر میشه...سهیل تو هیچ راهی نزاشتی.
اینو گفت ورفت. سهیل سرشو انداخت پایین، ذهنش مشغول بودو کاری از دستش بر نمیومد.
روبه سروان گفت:من میتونم برم؟.
سروان:فعلاً نه.. ما هنوز باهاتون کار داریم...باید به چندتا دیگه از سؤالات ما پاسخ بدیدو جریانو توضیح بدید. سهیل موند کلانتری.
رز که رسید خونه حسابی سر درد داشت. کیفشو پرت کرد رو مبل...
رفت تو اتاقو لباسشو عوض کرد...چشمش به عکس عروسیشون افتاد...
یه قاب عکس که رو میز بود ویه عکس بزرگ بالای تخت رو دیوار. عصبانی شدو قاب عکسو برداشتوپرت کرد رو زمین، صدای شکستنش پرت شد.
اون عکس بزرگه رو هم برداشتو پرت کرد رو تخت.. داد زد:لعنتی...
صدای گریه اش تو خونه پخش شد..افتاد رو زمینو بلند بلند گریه کرد..
زیر لب میگفت:چرا لعنتی؟ چرا؟ کاش نمیفهمیدم..کاش تو بی خبری میموندم...کاش از همون اول نمیدیدمت...کاش.

romangram.com | @romangram_com