#عشقی_برای_کشتن_پارت_119
رز با تعجب گفت:بله...یه لحظه.
رفت درو باز کرد، دید یه خانوم لبخندی به لب جلوش ایستاده.
با خودش گفت:چقدر قیافه اش آشناست...این. یکدفعه مغزش جرقه زد..
رز جا خوردو چشماش گرد شد. نمیدونست چی بگه. یه خانومی بود که بی اندازه به سارا شباهت داشت.
رز تو دلش گفت:نه...امکان نداره....سارا مرده..پس این کیه؟ این کیه؟.
اون خانومی که دم در بود گفت:سلام خانوم...اینجا مردی به اسم سهیل زندگی میکنه؟..درسته؟.
رز یه لحظه از جا پریدوبه خودش اومدوگفت گفت:چی؟...بله...شما؟.
دختر لبخندی زدو گفت:من سارا هستم! خواهرش..
رز رنگش پریدو چیزی نگفت. چیزی رو که میدیدو باور نداشت...انگار یه روح جلوش ایستاده بود..
چندبار پلک زد، درست بود...نه خواب بود ونه رویا...
romangram.com | @romangram_com