#عشقی_برای_کشتن_پارت_101

سهیل راه افتاد سمت خونه...به وجود رز احتیاج داشت...
تمام راهو به حرفای مادرش فکر کرده بود.. حسابی حالش گرفته بودو احساس پشیمونی سراسر وجودشو گرفته بود.
با خودش گفت:من با اینکه باعث مرگ کسی نشدمو فقط با رز ازدواج کردم اما واقعاٌ احساس بدی دارم، خدایا...یعنی شاهین اصلاً احساس بدی نداره ومیتونه راحت زندگیشو بکنه؟.
وقتی رسید خونه ورز درو باز کرد چند لحظه رزو نگاه کردودرو بستو بعد یکدفعه پریدو بغلش کرد..
انگار رزهم به همچین آغوشی احتیاج داشت چون دستشو دور سهیل حلقه کردو تو چشماش اشک جمع شد. سهیل چشماشو بسته بودو رزو محکم به خودش میفشرد...
احساس سبکی میکرد. با خودش گفت:نمیزارم تورو ازم بگیرن رز، نمیزارم...تو مال منی..همسر منی، طلاقت نمیدم..نمیتونم...نمیخوام.
دقایقی همونجور ایستادن تو بغل هم.. رز گفت:خسته نباشی...خوبی؟.
سهیل سری تکون دادوگفت:خوبم...چیزی نیست.
رزو از آغوشش جدا کردو تو چشماش نگاه کردوگفت:حسّ خوبی ندارم که تو این موقعیت تنهات میزارم، دوست دارم اگه بشه یه چند روزی رو مرخصی بگیرمو پیشت بمونم.
لبخندی زدو ادامه داد:دارم فکر میکنم بریم ماه عسل، دیر نشده...بهتره برنامه ریزی کنیم تا بریم ماه عسل...چطوره؟.
رز لبخندی زدو سری تکون داد.

romangram.com | @romangram_com