#عشقی_برای_کشتن_پارت_102


دو روزی از اون روز گذشته بود..

شاهین الان تنهای تنها شده بود. پدرو مادرش از دستش ناراحت بودنو با سهیل هم مشکل پیدا کرده بود. تو خونش نشسته بودو داشت به عکس سارا نگاه میکرد. ناراحت وافسرده بود.
_:سارا...بااینکه همیشه احساس میکردم مادرو پدرمون تو وسهیل رو بیشتر از من دوست دارن و اینکه میدیدم شما دو نفر همیشه از من یه قدم جلوتر بودید ولی با این حال دوستتون داشتم، مخصوصاً تورو..تورو از هر کسی که تو زندگیم بود هم بیشتر دوست داشتم...چون کنارم بودی، هم کنار من وهم کنارسهیل...اما الآن چی؟...همه چی بخاطر اون دختره رز ریخته بهم،اون قلب سهیلو دزدیدو الآن بخاطراونه که پدربه من گفته دیگه نرم شرکت...تو بودی از این آدم متنفر نمیشدی؟ حتی خودش هم خبر نداره که ناخواسته چیکارکرده...من نمیتونم ساکت بشینم تا پدرومادر روی کارای سهیل سرپوش بزارن...حتی بخاطر انتقام هم که نباشه...بخاطر اون تبعیضا...باید کارو تموم کنم.
***


چند روز بعد...
شاهین منتظر بود سهیل بره سر کارتا بعدش زنگ بزنه، ساعتای کار سهیلو میدونست، میخواست وقتی زنگ بزنه که سهیل خونه نباشه.
از شانس سهیل هم یه کار واجب داشتو خونه نبود.

romangram.com | @romangram_com