#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_228


عزفان اومد جلو محکم بغلم کرد....یکی یکی بغلم میکردن...اما مامان جلو نیومد....

با پاهای لرزون رفتم جلو...با گریه گفتم_سلام مامانم.....

بهم نگاه نکرد...سرشو انداخت پایینو از پلهای خونه رفت بالا ...با گریه نگاش کردم...

بابا_کجا بودی تابحال؟!...

ارمیا_من براتون توضیح میدم...غزاله تو برو پیش مامانت....

نازلی_منم میام....

دست نازلیو گرفتمو باهاش رفتیم پیش مامانم...

پشت بهم روی تخت نشسته بود شونش میلرزید ..نازلی کنار در ایستادو من جلو رفتم...جلوی پاش زانو زدم...بهم نگاه نمیکرد...سریع اشکاشو پاک کرد...

با گریع گفتم_چقد پیر شدی مامانی؟!...چقدر شکسته شدی....

نگاه نمیکرد دوباره گفتم_بهم نگاه نمیکنی...دلم واسه نگاهات تنگ شده....بغلم نمیکنی...دلم واسشون تنگ شده....

میدونم بد کردم...اما ببخش مامانی...

مامان درحالی که اشکاش میریخت رو صورتش به دیوار نگاه میکرد...سرمو رو پاش گزاشتم گفتم_مامان...ببخشید....

هق هق ام بلند شد...مامان دست لرزونشو رو شونم گزاشت...سرمو بالا اوردم که گفت_کجا بودی؟! میدونی چی کشیدم؟!...میدونی ؟!...

_غلط کردم...غلط کردم...

محکم بغلش کردم...اونم محکم بغلم کرد جفتموت گریه میکردیم....

_کجا بودی عزیز دور دونم...کحا بودی عشق مامان....کجا بودی همه دنیای من....

انقدر قربون صدقم رفت گریه کردیم که نمیدونم چقدر گذشته بود که یا صدای نازلی به خودمون اومدیم...

romangram.com | @romangram_com