#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_227
نازلی با صدای بچه گونش گفت_جانم نداله که..😐
رضا اومد رو به روی نازلی گفت_بچه تو چ زبون داری.....
روبه ارمیا گفت_این خانوم کوچولو کیه....
همه به نازلی نگاه میکردن...ارمیا جوری برگشت سمتم که بازم اونا منو ندیدن....
ارمیا اروم لب زد_نمیخوای بری پیششون؟!...
اب دهنمو قورت دادمو با بغض گفتم_نه..
با حرفی که نازلی زد یهو یکی ارمیا رو کشوند کنار روبه روم قرار گرفت...
نازلی_من نازلی سرمدی هستم...دختر ارمیا و غزاله سرمدی....
وقتی ارمیا کنار زده شد رضایی که با بهت بهم نگاه میکرد روبه روم ایستاده بود...دیگه همه دیده بودنم...هیچ صدایی نمیومد...
رضا مردی شده بود دادشیم...اشکام رو گونم ریخت...اروم گفتم_چه فرق کردی داداشی....
با سیلی که به صورتم خورد...ساکت شدم....ولی هنوز درد سیلیو حس نکرده بودم که تو بغل رضا فرو رفتم...هق هق میکردم...شونه رضام میلرزید...
رضا_کحا بودی روانی...ها؟...میدونی چی کشیدم....میدونم تو نبودت مردم...میدونی چقدر سختی کشیدیم...
با گریه گفتم_ببخشید داداش بزرگه ببخشید..
از بغل رضا اومدم بیرون همه بودن...مامان...چقدر شکسته شده بود...من چ بد کردم...چ بد کردم...
با گریه نگاشون کردمو گفتم_سلام ..
عرفان_غزاله خودتی ؟!...من خوابم؟!...
_نه داداشی...بیداری....
romangram.com | @romangram_com