#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_219
ارمیا با صدایی که توش غم موج میزد گفت_گریه نکن فدات شم...مامانی سالمه سالمه...سالم..
نازلی با جیغو گریه_دروغ نگو ...نگو ...
تموم تنم درد میکرد...بیشتر از همه قلبم... خیلی وقت بود میدونستم مشکل قلبی دارم...اما پیگیرش نمیشدم...خیلی وقت بود از زندگیم نا امید شده بودم.....
با حالت زاری از اتاق زدم بیرون...نازلی داشت با مشتای کوچولوش به سینه مردونه ارمیا میزد میگفت_نمیخوام...همش تقصیر توهه...اصن من بابا نمیخوام....
_درست صحبت کن با بابات....
جفتشون با تعجب برگشتن...چشمای ارمیا خیس بود...با اخم به نازلی نگاه کردمو گفتم_چته؟!...چرا اینجوری میکنی؟!...من نازلیمو اینجوری بزرگ نکردمااا...نازلی من دختر خوبیع....
دویید سمتم محکم پامو بغل کرد...با گریه گفت_نه نرو...پیش من باش...
خم شدمو دستاس کوچیکشو از پام جدا کردم.
.خودوشو انداخت تو بغلم....محکم بغلش کردم...
_چته مامانی؟! ....مامانی کجا میره؟!...هسجا نمیره..
با گریه گفت_نه...خودم شنیدم...شنیدم...دیشب محمد داشت گریه میکرد با گریه میگفت قلبت مریضه...امروزم بابایی گفت.....
هق هقش اوج گرفت....
اشکام روون شد...
_من هیجا نمیرم...بدون نفسم کجا میخوام برم....
سرشو بوسیدمو گفتم_هیس...گریه نه...گریه نکن فدات شم....
ارمیا با حالت زاری نگامون میکرد...ته چشمای یشمیش اشک موج میزد....
نازلی_نمیری؟!...قول میدی؟!...
romangram.com | @romangram_com