#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_211
دستم رو گونم بود سرم به سمت زمین.....
محمد_به چیزیو باید بگم بهت...اگه ارمیا نخواد به زور بچشو بگیره ازت من مجبورش میکنم....
جوری سرمو اوردم پایین که فکر کنم گردنم شکست....
_چی؟!...
+ارمیا میتونه ازت شکایت کنه...به جرم اینکه بچشو این همه سال ازش دور کردی...یادت که نرفته اسمش تو شناسنامته......
با چشمای پر اشک حال خراب بهش نگاه کردم...محمد تو نه...تو لاقل بهم پشت نکن.......
وایی بچمو ازم بگیره ...پاره تنمو ازم بگیره....من میمیرم...به خدا قسم میمیرم....
چشمام سیاهی رفت یهو همه چی تاریک شد.....دردیو روی سرم حس کردم...بعدم سیاهیی مطلق...
ارمیا..
اهه محمد لعنتی.....غزاله یهو افتاد زمین که پیرزنه و اون دختره جیغ زدم...مثل برق کنارش رفتمو محکم بغلش کردم....
_کجا ببرمش؟! ..
محمد_ببر بالا....
درحالی که غزاله بغلم بود رو به دختر جوونه کردمو گفتم_میشه مراقب نازلی باشید؟!..
دختره_اره حتمی...
نازلی_من میخوام پیش مامان باشم ....
تند تند گفتم_برو فداتشم ......
دوییدم تو خونه...محمد رفت که دکتر بگه بیاد...رو تخت گذاشتمش....شالش از سرش تو حیاط افتاده بود...به سمت یه کمد رفتمو یه شال از تو کمدش در اوردمو اروم سرش گزاشتم....
romangram.com | @romangram_com