#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_209


چشماش هنوز بسته بود...باز لب زدم_دیگه نمیزارم...نمیزارم غزاله...من ...تو رو ...با بچمو میخوام...حتی اگه نخوای منو....

دستشو ول کردمو از خونه زدم بیرون حالم خراب بود...دلم ارامش میخواست...بعد دوسال ارامش میخوام...توقع زیادیه..

خواستم از خونه برم بیرون که صدای با گریه نازلی اومد...

_باباییی توجا؟!...نه...نروووو

ایستادم....برگشتم نازلی داشت میدویید سمتم...دویید سمتم..پرید بغلم...

_جانم بابایی؟!..چته؟!..

با هق هق گفت_از رو پنجره دیدم داری میری...میخوای بری؟!...دیگه نمیای؟!

غزاله_نه نمیادد ...

نازلی از بغلم اومد بیرون با گریه گفت_من میخوام پیش بابا باشم....

چشمای غزاله خیس بود....معلوم بود گریه کرده....

_بابات ادم نیستتتت...بابات..خیانتکاره....

وارفته بهش نگاه کردم...ادامه داد_اون فقط اسم بابا رو یدک میکشه ...لیاقت نداره....

نازلی_خیلیم داره...من باباییمو دوست دارمم.....

غزاله داد زد_بهش نگو بابا اون بابا نیست...فهمیدی....

دست نازلیو گرفت که ببره....محمدو یه پیر زن با یه دختره اومدن بیرون...

محمد_چه خبره؟!..واس چی داد میزنی غزاله....

غزاله_به تو چه...ولم کن...میخواست نازیلو بکشه ببره که نازلی دستمو ول نمیکرد با گریه میگفت_مامانننن.....

romangram.com | @romangram_com