#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_203


محمد _نه احمق طرفداری نمیکنم.....دارم واقعیتو میگم...اون ارمیا با اون ارمیای گذشته فرق داره... این ارمیا مثل گذشته نیست....این ارمیا نماز میخونه...این ارمیا تو این چندسالی که نبودی از دوریت به مرض جنون رسیده...این ارمیا واسه تو اهنگاشو میخونه...

پریدم تو حرفش_بسهه اون پسم زد...اون دوسم نداره ...نداره...

با حالت زاری گفتم_نداره....

محمد_احمققق اگه دوستت نداشت کل شهرو بابتت نمیگشت...

_اصن تو از کجا میدونی؟!...تو که تازه فهمیدی اون اصلا شوهرمه....

محمد_اون پسری که همراش بود رفیق صمیمیش بهم گفت...اسمش چی بود...اها سام...

_خوو اونم رفیقشه دروغ میگه...

محمد_نمیگه تو احمقی نمیخوای باور کنی..

به سمت در رفت درحالی که پشتش بهم بود با حرفی که زد رو زانوهام افتادم...

محمد_و یه چیز دیگه......اون بچشو میخواد مطمین باش...میتونه بچتو ازت بگیره .....

گفت رفت_نازلیمو ازم بگیره .....بگیره عزیز دوردونمو....اشکام رو گونم ریخت....حالم بد بود....

انقدر گریه کردم که نمیدونم کی خوابم برد...صبح با صدای نازلی چشامو وا کردم...

نازلی _خب کی بیدار میشه بابایی؟!...

به اطراف نگاه کردم تو اتاق خودم بودم...کی منو اورد اینجا یعنی ....

اروم از رو تخت بلند شدمو به سمت بیرون اتاق خواب رفتم.پ..

نازلی_بیدارش نکنم؟!...

با شنیدن صداش خشکم زد...

romangram.com | @romangram_com