#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_202


با حرفی که زد حس کردم خون تو رگام منجمد شد....

محمد_پیش باباش....

با داد گفتم_چـی؟!...باباش؟!...

با حرس ادامه دادم _نازلی من بابایی نداره...

محمد با اخم نگام کرد گفت_چرا داره خوبشم داره....

_هه اونکه بابا نیست...حتی نمیدونه نازلی دخترشه...

محمد_هه اتفاقن میدونه...خوبم میدونه....

بابهت بهش نگاه کردم..لب زدم_تو گفتی؟!...داد زدم_تو گفتی ؟!..

محمد _اره من گفتم...خوب کردم که گفتم...نازلی بابا میخواد بابا...فهمیدی؟!...

_نه نمیفهمم ...نمی... فهمم....

اون منو نخواست میفهمی ؟!غرورمو شکوند منم نمیخوام...

محمدبا صدای بلندی گفت_خفه شووو...داد نزن که صدای من از صدات بلندتره...بدبخت حسرت تو دل بچت گذاشتی میفهمی؟!...

با صدا بلند تری گفت_میفهمی وقتی امروز فهمید باباش کیه چجوری بود؟!..

میفهمی؟!...وقتی باباشو دید انگار رو ابرا بود...هیچوقت اونجوری ندیده بودمش...هیچوقت....

_اون بابا نیست....اون خیانتکاره...

محمد_نه نیست...اون بود...فهمیدی بود....

پریدم وسط حرفشو گفتم_تو داری ازش طرفداری میکنی؟!...

romangram.com | @romangram_com