#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_201


خدا مهربونی کرد....

تورو سپرد دست خودم....

دستتو گرفتمو ...

فهمیدم عاشقت شدم...

خدا مهربونی کرد...

تو رو سپرددست خودم...

دستتو گرفتمو....

فهمیدم عاشـ‌قـت شدم....

به نازلی که غرق خواب بود نگاه کرد...کاش تو تموم لحظات زندگیش بودم ...کاش بودمو واسش پدری میکردم...کاش....

گونشو بوسیدم...محکم تر بغلش کردم....چقدر زمان زود گذشت....باید کاری کنم برگرده...برگرده ....حتی شده با زور برش میگردونم دیگه نمیزارم سختی بکشه....دیگه نمیزارم دخترم سختی بکشه....

غزاله...

اه نصف شب شد چرا نمیان پس....همونطور داشتم غرغر میکردم که محمد اومد....با چشم دنبال نازلی میگشتم...

محمد خودشو انداخت رو کاناپه گفت:نگرد نیست...

_وااا ینی چی؟!...نازلی کو؟!...

محمد_پیش کسی که باید باشه....

باتعجب بهش نگاه کردم....

_پیش کی؟!.

romangram.com | @romangram_com