#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_196


با خنده بهشون نگاه میکردم...یه چشمکم به سام زدم که سام گفت_عه نه بابا...پرنسس خوشگله ...بنده سام هستم رفیق جون جونی بابات

نازلی_نیشتو ببند ملد مه انقدر نمیخنده....

سام با تعجب بش نگاه میکرد ارون زیر لب گفت_گودزیلاهه...

_هوی؟...با خنده ادمه دادم_بیشور....

نازلی رفت جلو دسشتو به سمت سام دراز کرد گفت_خوشوقتم مرد ترسو سراشپز گنده...

و ریز خندید...

سام لبخندی زد گفت_منم خوشبختم خانوم کوچولو تپلی زبون دراز...

نازلی ایشی بش گفتو رو به من گفت_بابایی گشنمه....

_صبر کن بابایی برم لباس عوض کنم...

رو به سام کردمو گفتم_تو هم پالتو نازلیو در بیار...

نازلی_خودم بلدم بابایی..

لپشو اروم کشیدمو گفتم_افرین بابایی

رفتم تو اتاق پالتومو در اوردمو ...یه شلوار خونگی سامو پوشیدم با یه تیشرتشو ...

خواستم از اتاق بزنم بیرون که سام اومد ..

سام_قضیه چیه؟!...

سریع واسش تعریف کردم...سام_که اینطور...این همه مدت تو بابا بودی من عمو نفهمیدم...

سری تکون دادم...گفتم_نازلی کو؟!...

romangram.com | @romangram_com