#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_192
خواستم حرفی بزنم که یکی بجام حرف زد...
محمد_چرا بابای الکی بابای واقعی....
نازلی از بغلم زد بیرون پرید بغل محمد گفت_شلام محمد ژونی...
محمد_سلام عسلم...دیدی بابایی رو....
پس محمد اینه یه پسر خوشتیپ ...قیافش فوق العاده جذاب بود....
نازلی_بابایی؟...
چشماش گرد شده بود...میخواسم.رو به محمد بگم نه نگو بش ..که انگار از قبل حرفمو خوند گفت_باید بفهمهه....
بعد رو به نازلی کرد گفت_دایی یادته همش میگفتی ببرمت پیش بابات ...حالا بابات پیشت اومده...
نازلی با صدای بچه گونش بلتد گفت_ارمیا جونی بابای منه؟بابای واقعیم؟یعنی بابام برگشته......
محمد با لبخند گفت_بابات که نرفته بود تو مامانی اومده بودین پیش من.....
نازلی از بغل محمد زد بیرون اومد روبه روم...من هنوز که زانوهام نشته بودم....
نازلی با بغض نگام میکرد...
نازلی_چرا نیومدی دنبالم؟هان؟میدونی من چقدر شبا گریه کردم...
با چشای خیسم به دختر ۴سالم که بعد چهار سال تازه فهمیدم همچین فرشته ای دارم...خیره شدم زمزمه کردم_گشتم...کل شهرو دنبال مامانت گشتم....اما نبود...اما نبود...
نازلی_الان که اومدی پیش من میمونی همیشه؟...
با بغض گفتم_اره بابایی ...میمونم...
نازلی با بغض _میگن قول مردنونه خیلی بزرگه ...قول مردونه ....
romangram.com | @romangram_com