#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_191
نازلی_عه ارمیا جونی...خوفی؟
جلوش زانو زدمو گفتم_اره فداتشم..توخوبی خوشگلم....
لبخندی زد گفت_اره ...
اروم گفتم_تو اینجا چیکار میکنی خوشگلم...
_بگن بهت قول میدی نگی به کسی؟!...
لبخندی زدمو گفتم_نه نمیگم....
شروع کرد به اروم گریه کردن با گریه گفت_من دلم میخواد بابا داشته باشم...ولی ندارم...
خواستم یه چی بگم که ادامه داد_داشتم پاتریک نیگا میکردم...به مامان گفتم که دوست دارم یه بابا مثل تو (با انگشتای کوچیکش منو نشون داد گفت)داشته باشم...
مامانم دعوام کرد بهم گفت یه بار دیگه این حرفو بزنم منو میزنه....
اروم بغلش کردمو گفتم_هیس...گریه نکن فدات شم....
بارون اروم اروم میبارید...خیلی وقت بود که اشکام زود جاری میشد...دختر کوچولوم بغلم بودو اشک میریختم...من چیکار کردم...من چیکار کردم...
با صدای خش داری گفتم_میخوای یه کاری کنیم.؟!...
نازلی دماغشو بالا کشید گفت_شیکار؟!...
_به من میگی بابا؟اره فدات شم....با بغض گفتم به من بگو بابا
نازلی_تو میزاری بهت بگم بابا..
_اره بابایی ادم به بابای خودش میگه بابا دیگه....
نازلی_یعنی که تو که بابای اصلی نیستی ..میزاری بهت بگم بابا...
romangram.com | @romangram_com