#عشقی_از_جنس_اجبار_پارت_190


از در زد بیرون اعصابم خورد بود شدید...باید کاری کنم برگرده....شده به دست پاش میوفتم که برگرده ...واس خاطر برگشتنش هر کاری میکنم.....

باید اول برم سراغ اون پسره که همراش بود...باید در بیارم که اون کیه....به سام خبر دادم که بره از یکی از مسئولها ادرس غزالو بگیره.....

تو ماشین منتظر سام بودم که سر کلش پیدا شد...

سام_داداش بزن بریم که یافتم....

_اسمش چیه؟..

سام_محمد پارسا متولی......۲۶ساله اصلیتش تهرانیه...ولی اینجا زندگی میکنه...یه شرکتم داره....

_ادرس شرکتشو گرفتی؟...

سام_اره داداش بزن بریم...ولی فک نکنم الان باشه...یدفعه صبر کن فردا میریم.....

باشه ای گفتمو به سمت ویلا سام حرکت کردم....

ذهنم همش مشغول بود...من دلم گریه میخواست...ارمیا سرمدی بازم دلش گریه میخواست....

داشتم توی ساحل قدم میزدم که چیزی نظرمو جلب کرد...

به دختر بچه کوچولو داشت با خودش حرف میزد....

دختر بچه_نیگا کون خلسی این خرسی گوندهه باباته...پس چرا گریه میکنی....

با بغض گفت_من بابا ندارم ولی تو بابا داری پس غصه نخورد....

اروم اروم رفتم سمتش چ صداش شبیه صدای نازلی بود...نازلی کسی که باباش بودم ولی نمیدونست....

اروم گفتم_چرا غصه میخوری کوچولو؟...

برگشت نازلی بود...تو چشماش اشک جمع شده بود....

romangram.com | @romangram_com